من چرا آمده ام روی زمین

دوستای خوبم درود.خیلی وقته نیستم ببخشید.یه شعر تو گوشی دوستم دیدم که واستون گذاشتم بخونید احساسات من یکی رو که حسابی قلقلک داد لطفا با حضور قلب تا تهشو بدون قضاوت عجولانه بخونید

در یکی روز عجیب،مثل هر روز دگر،خسته وکوفته از کار

شدم منزل خویش

منزلم بی غوغا،همسر و فرزندان چند روزی است مسافر هستند

توی یک شهر غریب

فرصتی عالی بود

بهر یک شکوه ی تاریخی پر درد از او

پس به فریاد بلند

حرف خود گفتم من:

"با شما هستم من

خالق هستی این عالم و آن بالاها...!

من چرا آمده ام روی زمین؟

شده ام بازیچه؟که شما حوصله تان سر نرود؟

بتوانید خدایی بکنید؟

و شما ساخته اید این عالم

با همه وسعت و ابعاد خودش

تا به بنمائید

قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا! ما همگی ترسیدیم!

به خداوندیتان تنمان میلرزد...!چون شنیدیم ز هر گوشه کنار،که شما دوزخ سختی دارید...

آتشی سوزنده و عذابی ابدی

و شنیدیم اگر ما شب و روز

 زگناهان و ز سر پیچی خود توبه کنیم

چشممان خون بارد و بساییم به خاک درتان پیشانی

و به ما رحم کنید

و شفاعت باشد

و صد البته کمی هم اقبال...

حور و پردیس و پری هم دارید

تازه غلامان هم هست

چون تنوع طلبی آزاد است!

من  خودم می دانم که شما از سر عدل

بخت و اقبال مرا قرعه زدید

همه چیز از بخت است!

شده ام من آدم، اشرف مخلوقات

(راستی حیوانات،هرچه کردند ندارد کیفر؟)

داشتم خدمتتان می گفتم

قسمتم این بوده

جنس من مرد شده!

آمده ام من دنیا مرز سال دو هزار

قرعه ام این کشور

و همین شهر و دیار

پدرم این بوده

که به من گفت:پسر!مذهبت این باشد

راه و رسم و روشت این باشد

سرنوشتم این بود

جنگ و تحریم و از این دست نعم!

هرچه شد قرعه ی من این آمد...!

راستی باز سوالی دارم

بنده را عفو کنید

توی آن قرعه کشی،ناظری حاضر بود؟

من جسارت کردم

آب هم کز سر من بگذشته

پاسخی نیست ولی می گویم:

من شنیدم که کسی این میگفت:

"چشم تنها ز خودش بی خبر است

چشم را آیینه ای می باید، تا خودش دریابد

تابفهمد که چه رنگی دارد

تا تواند ز خودش لذت کافی ببرد"

عجبا!فهمیدم

شده ام آیینه ای بهر تماشای شما

به شما بر نخورد...!

از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

ظلم و جور و ستم و آیینه را می بینید؟

شاید این آیینه

معیوب و کج است

خط خطی گشته و پر گرد وغبار!

ور نه در ساختتان ،این همه زشتی و نازیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم

عرفا می گویند

که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل،خلق نمودی بنده!

عجبا! عشق ما یک طرفه ست؟

به چه کس گویم من؟

می شود دست ز من برداری؟

بی خیالم بشوی؟زورکی نیست که عاشق شدن ما بر هم!من اگر عاشق نخواهم چه کنم؟

بنده را آوردی ،که شوم عاشق تو؟

که برایت بشوم واله و حیران و خراب؟

مرحمت فرموده،همه ی عشق و می و ساغر خود را تو ز ما بیرون کش!

عذر من را بپذیر

این امانت بده مخلوق دگر!

می روم تا کپه ام بگذارم

صبح باید بروم بر سر کار

پی این بدختی

پی یک لقمه ی نان

به گمانم فردا

جلوه ی عشق تو را می بینم در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده...!

خوش به حالت که غمی نیست تو را

نه رئیسی داری

نه خدایی عاشق

نه کسی بالادست!

تو و یک آیینه ی بی انصاف!

کج و کوله ست وپر از گرد و غبار

وقت آن نیست کمی آیینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد

کم کمک خواب مرا پوشانید

نیمه شب شد و صدایی آمد

از دل خلوت شب

از درون خود من

"من خدایت هستم

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خنده ی شیرین تو سوگند که تو هر چه را می بینی

ذهن خلاق خودت خلق نمود

هرچه را خواسته ای آمده است

من فقط ناظربازی توام

منتظر تا که چه را یا که،که را خلق کنی؟

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه

ز ته دل،ز درون

خواهشی نامحسوس

نه به فریاد بلند،بلکه از عمق وجود

ز برای عدم خود بنما

تو همان لحظه دگر نابودی

به همان سادگی آمدنت

خواهش بودن تو

علت خلق همه  عالم شد

تو به اعماق وجودت بنگر

ز چه رو آمده ای روی زمین؟

پی حس کردن و این تجربه ها

حس این لحظه ی تو،علت بودن توست!

تو فقط لب تر کن،مثل آن روز نخست

هرچه را می خواهی

چه وجود و چه عدم

بهر تو خواهد بود

در همان لحظه ی آن خواستنت

و تو را یاد نباشد که چه با ما گفتی؟

دلبرم حرف قشنگت این بود:

شهر زائیده شدن این باشد

تا توانم که فلان کار کنم

و در این خانه ره عشق نهان گشته و من میابم

پدرم،آن آقا

خلق و خویش،روشش،میراثش

همه اش راه مرا می سازد

بنده می خواهم از این راه ، از این شهر به منزل برسم

همه را با وسواس تو خودت آوردی

همه را خلق نمودی،همه را

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی

من شدم عاشق تو

دست من نیست

تو را میخواهم

به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای

شر و بی حوصله و بازیگوش

مثل یک بچه ی پر جنب و خروش

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند

که شوم عاشق تر

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت

رشته ی عشق شود محکم تر...!

دیر بازی ست به من سر نزدی

نگرانت بودم

تا که امشب تو مرا باز به آواز قشنگت خواندی

و به آواز بلند

رمز شب را گفتی"من چرا آمده ام روی زمین؟"

باز هم یادم باش،مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمی آغوش توام

عشق بی حد و حساب من و تو،بهر تو باد...!"

خواب من خواب نبود!

پاسخی بود به بی مهری من

پاسخ یک عاشق...

به خداوند قسم

من از آن شب

دل خود باخته ام بهر رسیدن به عزیزم

به خدا..."

 

/ 10 نظر / 33 بازدید
طاها

دسته گلت درد نکنه عزیزم خیلی قشنگ بود

ابرک دلشکسته

سلام رسيدنت بخير دل خود باخته ام بهر رسيدن به عزيزم مرسي كه خبرم كردي

علی اذرمهر

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست... برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ... برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ... برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد... برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است... برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی... برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی... برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است... ... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای برای تويی كه قلبت پـا ك است ... برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است... برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

هادی هادی کامران

سلام بر ترانه تا ته خوندمش جالب بود . خوشم اومد . مرسی از دعوت . خدای سکوت نگهدارت باد . . .[گل]

ABO

Salam abji .. mamnoun ke behem sar zadi . .matlabet kheili ghahsang o jaleb boud. bazam bia pisham . .

پگاه

خیلی قشنگ بود عشقم. " خداااااااا عاشششقتم [ماچ] "

عاطفه (طلوعي دوباره)

به خدا تا اندازه ي اميدوار باش که جرات گناه کردن پيدا نکني و از اون تا اندازه ي بترس که از رحمت اون نااميد نشوي ... سلام ممنونم از حضورتون. ببخشيد از اينكه دير پاسخگو بودم.. هميشه پايدار و موفق باشيد. التماس دعا....[گل]

bigane

سلام.واقعا جالب بود تشکر [گل]

شهریار

به قول شجریان " آمده ام که سر نهم" [نیشخند][زبان] وبت خیلی قشنگه(الکی[زبان])!! امیدوارم همیشه تو تمامی زمینه ه"گودت" "لاک" باشه[نیشخند]